ساعت نبضی

از همان بچگی ، ساعت سیکوی مادربزرگ که خودش به آن می گفت : (( نبضی ))

 برایم شده بود یک راز . این که چطور میشود نبض آدم که آن قدر ظریف است یک

ساعت مچی را کوک کند . اما آن سال که ساعت نبضی مادربزرگ یکی از سین های

 هفت سینمان بود ، موقع سال تحویل عقربه هایش تکان نمی خورد ....

و این طوری جای خالی مادربزرگ کنار سفره بیشتر خودش را نشان میداد .

طرح

دو پا داشت . دو پای دیگر هم میخواست تا سریعتر برود . گوشهایی داشت به

بزرگی اقیانوس . روزها و شبها در رفت و آمد بود . اما هیچگاه نمی دانست باید به

کجا برود . مدتها بود که دلتنگی میکرد . اما نمی دانست چرا ؟

شاید به خاطر این که مجبور بود همیشه همه چیز را از هم جدا کند .

بیچاره قیچی خیاط پیر سر کوچه ........


بودن یا نبودن

 

 

انگار کن که ما دو گنگ خواب دیده ایم . ما دو بیگانه ایم با زبانی به ظاهر مشترک ،

 که در باطن هیچ نیست جز اصوات معلق در فضای مکدر ناباوری .

او برای دیدن کنار دیدگاه زندگی ننشسته است . او برای آنکه باوری را در درونش

بارور کند ، آنجا ، کنار پنجره ، رو به خیابان وسیع زندگی نمانده است .

او ، مرگ مجسم است . تصویر منفی امید ، وارونه ی حقیقت است .

او پوک پوک ، خالی خالی ، بی دلیل مطلق است . او ، دیگر نیست تا

حتی همین ها که می گویم ، باشد .

 

فکر میکنی به چه میگویند تضاد ؟

  آینده با تمام وسعتش از آن ماست ، نه حال با تمام حقارتش

         

            آینده حال میشود ، گذشته میشود ...... و تو می گندی بی آنکه حتی آینده را بو کشیده باشی .

آرزو

تو ، همیشه آرزو می کنی

ای کاش زندگی ات

به داستانی تبدیل شود .

و من ،

همیشه آرزو می کنم

ای کاش زندگی ام

به حقیقت تبدیل شود .

آخر من ، یکی از شخصیتهای داستان تو هستم !

امروز

 

امروز آبی بود

 

امروز عصبانی شدم

 

امروز شعر خواندم

 

امروز حرف شنیدم

 

امروز دیوانه شدم

 

امروز صبر کردم

 

امروز بی تفاوت نگاه کردم در عین عصبانیت

 

امروز باز هم صبر کردم

 

امروز عصبانیتم را سر کس دیگری خالی کردم

 

امروز غیبت کردم و سر کلاس حاضر نشدم

 

امروز خندیدم بی دلیل ، امروز با داشتن دلیل گریه نکردم

 

امروز ناسزا گفتم

 

امروز خاکستری شد .

در ستایش جهل

من درس می خواندم و یک چیز دیگر و همیشه این یک چیز دیگر وبال گردنم

بوده است .

بهتر است آدم همان مهندسی یا هر زهرمار دیگری را که شغلی علمی قلمداد

میشود بخواند . چون در نهایت علم بی خطر است و مثل ادبیات ، هنر و فلسفه

آدمها را به رنج نمی اندازد . ادبیات و هنر و بالاخص این دو آن مبانی ممنوعه ای

 است که چشم تو را می گشاید ، بغضت را زیاد می کند ؛ شاید از چیزی که

میبینی یا چیزی که دوست داری ببینی و یا بایست ببینی ، و این گونه است که

اندوه میخوری ، زجر میکشی و زود پیر میشوی . مثل من !

همیشه دو گروه راحت ترند : عوام و خواص . آنهایی که نمی دانند و

 آنهایی که خیلی می دانند . این وسطی ها رنج میکشند . و من از طبقه ی وسط ام .

وقتی که می دانی ، کمی می دانی ، مصائب تو شروع میشود . دیگرحتی نمی توانی

پایین بروی یعنی مثل عوام باشی ، چون بالاخره یک چیزهایی را می دانی ،

 چیزهایی را دیده ای که شاید نباید می دیدی و این دیگر همیشه با تو هست .

 همیشه و همیشه تا به ابد . 

در ستایش بهار

دانه های الماس گون باران ، جوانه های زمردفام بر شاخه های پر پیچ

و بی برگ درختان ، شکوفه های سپید و صورتی ، بنفشه های سر خم کرده

 بر خاک خیس ، دستان ورزیده ی باغبان ، همه و همه پیامبر آمدنت هستند ،

آمدن تو که با قدم به قدمت زندگی و شادی را ارزانی میداری . تو که گام نهادنت

 بر هر کوی و دشت ودمن نوید زندگی ست ، باروری و بیداری .

آری تو از راه می رسی ، روز نو میشود ، درختان ، سبزه ها ، گلها ،

 کوه ها و جنگلها ، همه وهمه ، پرندگان نیز ، تو می آیی و من اینجا

 روبروی آینه به دنبال چین تازه ای در گوشه ی چشمانم میگردم .

 دستان تو طبیعت را نو میکند و دستان مرا پیر ؛ نه تو میتوانی نیایی و

 نه من میتوانم بمانم .

خوش آمدی .

 

جامعه جهانی و سکوت

آلن دو بنوا می گوید : من هیچگونه گرایشی نه به صدام دارم و نه

به رژیم بعثی عراق . با نفرت و انزجار به یاد می آورم که این رژیم

در ماه های اوت و سپتامبر 1988 چگونه مردم کرد را به طرزی

وحشیانه مورد حملات گازهای شیمیایی قرار داد . البته این رویداد ،

 افکار عمومی بین المللی را برنینگیخت ، چرا که از دیدگاه

وال استریت ، خون شهید کرد ، همان اندازه کم ارزش است

 که خون کودکان فلسطینی برای اسحق شامیر یا مرگ بابی ساندز برای تاچر .

و بعد می افزاید : .... و این امری طبیعی است چون کردها نفت ندارند !.

نفرین

در ایران معمولا به آدم های منفعل و کمرو می گویند آدم خوب !

 

آنکس که دوستش داشتم روزی به من گفت : تو مرد خوبی هستی ،

 

 می خواستم بدانی....................

 

لعنت بر من ...

coming soon

تولدی دیگر نزدیک است

 

مژده باد بر خویشتن

 

و درود من با همرهان زمان در کشاکش جور زمانه و اهلش

برای خویشتن

 

چرا حالا كه ميخواهم تو نميخواهي ! چرا حالا كه بايد، نيستي؟ چرا حالا كه وقت گفتن

 است ، نميشنوي ؟ واي اگر به موقع ميرسيديم ديگر نيازي به ساعتهاي ديواري و مچي

 نبود . ديگر نه تيك تاكي و نه زنگي ؛ اما حالا كه بايد ابرهاي ترديد كنار بروند و خورشيد

 يقين طلوع كند ، معلوم نيست تو در كدام اتاق كدام طبقه از كدام آسمانخراش ترس

 گير كرده اي ؟

شايد تو هم مثل من مرددي ، اما من مثل تو مردد نيستم . من به واقعيت يقينم شك دارم ؛

اما تو به من شك داري ، به خودت ، به احساست ، به حرفت ، به عملت . به هر چيزي

 كه ما را به هم متصل كند .

اگر اكنون بگذرد اكنون هاي ديگر همه ديرند و وقتي دير ميشود ديگر آني نيستيم كه بايد

 ميبوديم . زمان همه چيز را تغيير ميدهد . اين عهد و پيمان طبيعت است با همه چيز .

ميترسم كه پيش از آن كه مرا بشنوي ، تصميمي بگيري كه پروانه ها را شرمنده كند .

 كاش ميفهميدي كه بايد توضيح بدهيم براي چيزهايي كه ديگران قادر به دركشان نيستند .

 بايد لغات را تشريح كرد تا علت مرگ كلام ظاهر شود و گرنه من و تو تا قيامت در

 هاله اي از ندانستن ، نفهميدن ، نديدن و در رنج بي حساب باقي خواهيم ماند .

حالا كه ميخواهم نيمي از راه را با من بيايي و گپي دوستانه بزنيم ، معلوم نيست در پشت

كدام چراغ قرمز گرفتار شده اي ؟ شايد در راه كه مي آمدي ، تصادف كرده اي و منتظر

 پليسي تا بيايد و كروكي بكشد . چرا زماني كه با من تصادف كردي ، نخواستي كروكي

 بكشند و صبر نكردي ؟

چرا نماندي تا حقت را بگيري ؟ حالا كه ميخواهم حقوقت را بدهم ، ادعاي هيچ حقي

 نداري . حالا كه ميخواهم عدالت را برايت به دادگاه بكشانم ، فرار ميكني . حالا كه

ميخواهم سلامت بدهم با ترديد ، تنها نگاهم ميكني . از جان اين لحظه ها چه ميخواهي ؟

از جان خودت ؟

من آزموده ام ، براي رسيدن بايد جنگيد ؛ اما حالا كه ميخواهم برسم تو صلح كرده اي .

 كاش ميگفتي چه ميخواهي ؟ كاش ميگفتي چه ميكني ؟

آن وقت شايد دوباره بلبل ها بلند آواز مي خواندند و كبوترهايي كه راه خانه را گم كرده اند

 باز ميگشتند . اگر دير شود هيچ عقربه اي برايمان دلش نخواهد سوخت . بايد سريعتر

خودمان را ملاقات كنيم .

 

 

 

صلح حرفه ماست

دکتر استرنج لاو ، استنلی کوبریک ، امریکا ، روسیه ، کاخ سفید ، اتاق جنگ ، بمب اتم ،

 

های هیتلر ، فاشیسم ، خلوص عصاره ی طبیعت ، در گیری ، خونریزی ، جنگ جهانی ،

 

کمونیسم ، امپریالیسم ، تهدید ، مذاکره ، مصالحه ، انفجار ، ابر قارچی شکل و ......

 

(( شما نمیتوانید اینجا نزاع کنید ، اینجا اتاق جنگ است ! ))

 

دکتر استرنج لاو کمدی سیاه استنلی کوبریک در مورد منازعات بی بهای امریکا و روسیه است .

 

 فضا ، ماه ، بمب هیدروژنی ، دستگاه قیامت ، تخریب دنیا ، 20 میلیون کشته ، 120 میلیون

 

کشته شده ، نابودی زندگی ؛ همه و همه ، تنها بحثهای این دو قدرت جهانی است . دو کشوری

 

 که خود را مالک دنیا و بشریت میدانند و در صدد تشکیل سازمانی با ساختار دلخواه خود

 

هستند .......

 

این فیلم که بر اساس داستان آژیر قرمز نوشته ی پیتر جرج ساخته شده ، حکایت مردان ارتشی

 

 آرزومند جنگی است که نقشه ی یک مکاشفه ی هسته ای مضحک و در عین حال رعب آور

 

را در سر میپرورانند . طی وقایعی سیاسی و نظامی دو ژنرال نیروی هوایی امریکا ، فرمانده

 

جک د.ریپر و ریاست کل ترگیدسون توطئه ای هوشمندانه و غیر قابل نفوذی را در جهت حمله

 

 به اهداف استراتژیک شوروی با بمبهای هیدروژنی پایه ریزی میکنند . استرنج لاو ، اندیشه ی

 

 پنهان ورای تمام این نیرنگها را تشکیل میدهد . دانشمند فلجی که نظرات غریب و وحشت زایی

 

 پیرامون آینده ی بشریت دارد . هم زمان دولت مقتدر روسیه ! برای مقابله به مثل پرده از نقشه ای

 

 شوم بر میدارد که منجر به حذف حیات نباتی و حیوانی از روی زمین خواهد شد . رئیس جمهور

 

 ایالات متحده در صدد بر می آید تا از طریق سروان ماندراک ، تنها افسر توانا در عرصه ی

 

 توقف عملیات ، مانع از نابودی زمین شود . افسری که خود بر اثر نوعی توهم روانی باعث

 

 بروز این مشکلات شده است .

 

اما درگیریهای بی ارزش طرفین در چنین وضعیت خطیری که زندگی تمام انواع بشر را تهدید

 

 میکند ادامه داشته و جهان و انسانیت مفهوم چندانی را برای آنها در بر ندارد ......

 

به هر حال این داستان فیلمی از استنلی کوبریک است که نامش برای اعتبار هر فیلمی کفایت

 

میکند چه برسد به : دکتر استرنج لاو یا چگونه نگرانی های خود را متوقف کنیم و به بمبها

 

عشق بورزیم .

برای فلسطین

 

و ببينيد چگونه آرامش ما را اسير خود كرده است ...... در حالي كه هم كيشانمان

 در خاكي آشنا ، كمي آن طرفتر در كنار درختان زيتون و زندگي جان ميدهند ......

براي هدي قارية :

هدي عزيز ! او در راه است . از كمي روندگان نهراس ؛ كه بيشتر مردم بر گرد

 سفره اي جمع شده اند كه سيري آن كوتاه و گرسنگي اش طولاني است . ميدانيم

 كه سخت است اما باور داشته باش ، و منتظرش بمان چرا كه انتظار او تنها حقيقت

 سپيد روزگار ماست ...

                                                              

                            به بهانه ي جنايات وحشيانه ي رژيم صهيونيستي در نوار غزه  

 

پي نوشت : از شما دوست عزيز تقاضا ميشود در صورت امكان براي هدي

 پيامي به تسلي بنويسيد .

 

 

 

 

بی قرار

 

خسته و بي رمق رسيد خانه . در را كه باز كرد ، يكهو نور اتاق پاشيد روي صورتش .

 فكر كرد .... صبح كه ميرفت ، انگار چراغها را خاموش كرده بود . يادش نيامد .

 راديو را روشن كرد و لباسهايش را يكي يكي به جالباسي آويزان كرد . دستي به

موهايش كشيد و نشست .

دست و دلش به هيچ كاري نميرفت . دلش كه نه .... دلش ميخواست الان بلند شود و

 به جاي عذرخواهي ، يك شام حسابي درست ميكرد ، اما نتوانست . فقط زل زد به

گلهاي پيچ و تاب خورده ي قالي و رفت توي فكر . هميشه همين طوري بود . وقتي

 دعواشان ميشد ، تا چند روز ، نه قهر بودند ، نه آشتي . اما اين دفعه فرق ميكرد

 انگار ؛ يك جور ديگري بود . دلش براي او تنگ شده بود . دوست داشت زودتر

 مي آمد خانه . يعني الان كجا بود ؟ پيش دوستاش ؟ سر كارش ؟ رفته بود به

 مادرش سر بزند ؟ يا داشت – همين جوري ، الكي – توي خيابان راه ميرفت ؟ ...........

خسته بود . خوابش مي آمد . رفت توي اتاق كه يكهو خشكش زد . آنجا بود ؛

با دهاني باز و چشمهايي كه به در خيره مانده بود ..................

تقوا

 

كاش فقر آنقدر تقوا داشت كه هيچ ايماني را به كفر تبديل نميكرد . كاش آرزوها

 آنقدر سبك بودند كه بعد از نشستن بر سينه ، دل را به سوي خدا پرواز ميدادند .

كاش عشق آنقدر باورشدني بود كه هيچ قلبي او را انكار نميكرد . كاش دل آنقدر

 به خدا نزديك بود كه هرگز احساس تنهايي نميكرد .

………………………..

…………………………………..

…………………………………………….

اما يادمان نرود آن كس كه به وجود آب اطمينان دارد تشنه نمي ماند .

 

 

ساعت

 

از وقتي خودم را شناختم ، هميشه در حال نوشتن بودم . انگار روح من با نوشتن

 پيوند خورده است . اولين باري كه نوشتم ده سال داشتم ؛ انشايي در مورد معلم

 كه براي جايزه ي آن يك ساعت به من دادند . عقربه هاي طلايي ساعت پشت سر

 هم ايستاده بودند و به من چشمك ميزدند .

از آن به بعد هيچ وقت جرات نكردم نوشته هايم را به كسي بدهم يا بخواهم براي

كسي بخوانم . شايد به اين دليل كه هيچ وقت نخواستم نوشته هايم را با يك ساعت

 عوض كنم !

هراس از بغض

 

اينجا وقتي گنجشكها ميخواهند گريه كنند ، سر بر شانه هاي نحيف من ميگذارند

و من مي انديشم به وقتي كه بغض خسته ي من . بعد از اين همه صبر طاقتش طاق

 شد و شكست . من سر بر شانه هاي بي برگ كدام درخت خواهم گذاشت و

 عقده خالي خواهم كرد و تو را از ميان درختان سر به فلك كشيده باغ

چگونه پيدا خواهم كرد .

ميدانم نميشود به برگهاي خشك و ناآشناي درختان غريبه اعتماد كرد ،

حتي نميشود براي پرستوها نيز درد و دل كرد . تو نيستي و من سخت

 ميهراسم از آن روزي كه دلم مثل آسمان ابري شود . من در كلمات نميتوانم

 گريه كنم . در شعر نميتوانم زاري ام را بسرايم و در هيچ قصه اي فصل باراني

 دلم را نميتوانم بنويسم . كاش وقت برگ ريزان كنار تو باشم .

مرگ

هيچ وقت به مرگ فكر نميكرد و حالا غافلگير شده بود . سايه ي بالاي سرش

 

 او را هر لحظه به مرگ نزديكتر ميكرد . براي فرار ديگر دير شده بود .

 

در اين لحظه ي آخر به ياد خيلي چيزها افتاد ، به ياد اينكه زندگي چقدر

 

كوتاه است ، به ياد اينكه دنيا چقدر كوچك است .... و اينكه چرا اين آدم ها

 

 به خاطر يك مورچه زير پايشان را نگاه نمي كنند .

طرح

من نوشتم از چپ

 

 

                        تو نوشتي از راست

 

 

                                                وسط راه رسيديم به هم 

 

 

 

 

فقدان

آمدم بگويم وجودش روح خانه است ، ديدم جلوي تلويزيون خوابش برده .

 

آمدم بگويم كه دوستش دارم ، داشت جدول حل ميكرد . آمدم بگويم كه وقتي

 

 نيست يا حتي وقتي هست دلم برايش تنگ ميشود ، پاي تلفن بود .

 

آمدم بگويم يك دنيا حرف دارم كه برايش بزنم ، چرت ميزد ....

 

آمدم بگويم دارم ميروم و شايد هرگز برنگردم ، سرش توي حساب كتاب خودش بود .

 

من هم نگفتم و رفتم .

اندر احوالات سینمای معناگرا و ارتباط آن با جدول پخش فیلمهای سینمایی در شبکه های تلویزیون ملی

مقدمه :

 

استاد عظيم الشان علامه كدخدا در كتاب كامل خود در ذيل كلمات زير در

 

باب هاي گوناگون اينگونه مرقوم نموده است :

 

 

سينما

 

مختصر كلمه ي سينماتوگراف

 

هنر نمايش دادن سلسله ي تصاوير مناظر و اشخاص و اشياء و حركات هنرپيشگان

 

 كه بر روي فيلم ضبط ميشود ، آن هم در روي پرده بوسيله ي دستگاه مخصوص .

 

محل سابق نمايش فيلم هاي سينمايي تا قبل از توديع آقاي لاريجاني و اقدام به

 

 پخش فيلمهاي سينمايي به صورت گسترده توسط سيماي ضرغامي .

 

يكي از مظاهر تبليغاتي عصر مدرن .

 

از ابزارهاي تبليغاتي شيطان بزرگ .

 

در زبان عبري آن را (( شاينم )) نيز تلفظ ميكنند كه علماي علم اتيمولوژي

 

( علم الاسماء تاريخي ) آن را واژه ي مشتق شده از شيطان در زبان عربي خوانده اند .

 

 

معنا

 

عمق

 

مفهوم

 

ژرفا

 

تاريكي

 

( مانند فيلم نوري در تاريكي { پنج شنبه 10/1/85 ساعت 23:30 شبكه دو }

 

البته همان طور كه ملاحظه نموده ايد فقط بخاطر تشابه اسمي بوده است )

 

غيب

 

نا مشخص

 

موهوم

 

درون

 

مقصد

 

ذات

 

معنويت

 

معنوي

 

آن چه كه پنهان است

 

( سياستهاي جناب آقاي ضرغامي )

 

آنچه كه ديده نميشود

 

( دختر جودي فاستر در فيلم سينمايي نقشه ي پرواز { شنبه 5/1/85 ساعت

 

20:30 شبكه سه })

 

متبادر كننده به مفهوم

 

پوشيده شده

 

( آنتونيو بندراس در نقش زرو در فيلم افسانه ي زرو

 

{ شنبه 5/1/85 ساعت 22:30 شبكه دو })

 

خيلي دور كه گاه خيال ميكنيم خيلي نزديك است

 

{ سه شنبه 1/1/85 ساعت 22:30 شبكه دو }

 

 

گرا

 

پسوندي باشد براي اشاره كردن

 

نشان دادن گرايش

 

متبادر كردن موضوع مورد نظر

 

حالي كردن جماعتي به آنچه تو ميخواهي

 

اداتي براي نشان دادن علاقه

 

پسوندي باشد براي نشان دادن سياستهاي مطلوبه

 

 

معنا گرا

 

كسي ( رضا مير كريمي ) و يا آنچه كه به معنا اشاره ميكند 

 

(معلم ريتا در فيلم مردي درون آتش { جمعه 11/1/85 ساعت 20:30 شبكه سه }

 

 آنجا كه به محافظ ريتا يادآوري ميكند كه دست خدا را در زندگي ببيند )

 

ژرف نگر

 

(نيكول كيدمن البته در كوهستان سرد { يكشنبه 6/1/85 ساعت 23:30 شبكه دو }

 

 آنهم در سكانس پاياني فيلم وقتي كه نامزدش كشته شد اما طاقت از كف نداد )

 

غيب گرا

 

( مورفيوس در سه گانه ي ماتريكس { يكشنبه 28/12/84 ، پنجشنبه 3/1/85

 

و يكشنبه مورخ 6/1/85 ساعت 18 شبكه چهار } به خاطر ايمانش به غيب )

 

 

بعد المقدمه :

 

سينماي معنا گرا

 

هنر نمايش دادن سلسله ي تصاوير مناظر و اشخاص و اشياء و حركات

 

هنرپيشگان كه به آنچه كه ديده نميشود اشاره ميكند ، در روي پرده

 

 بوسيله ي دستگاه مخصوص كه بر روي فيلم ضبط شده است .

 

بستر جديد براي پخش فيلم هاي درجه ي pg13   و درجات محدود كننده تر

 

 مانند r  در شبكه هاي ملي.

 

ژانري كه در آن مفاهيم ذهني اي مانند جن گيري ( فيلم روح ) و

 

 فال قهوه ( جايي براي زندگي { جمعه 11/1/85 ساعت 23:30 شبكه دو }) ،

 

عدم التزام به معاد ( خانم و آقاي اسميت { چهارشنبه 2/1/85 ساعت

 

13:30 شبكه تهران }) و شيطان نمايي ( كنستانتين در سري قبل برنامه ي سينما

 

 ماوراء آن هم در طليعه اش ) جاي مفاهيم روشن و قابل دسترس ديگري را ميپوشاند .

 

يكي از مظاهر تبليغاتي عصر مدرن كه زمينه اي نا مشخص را بيان نمايد .

 

اكثر فيلمهاي هندي .

 

و قص علي هذا .....

 

 

امضا : نشانه 

 

 

 

 

 

 

 

حسرت

سالها گوشه ي انباري تاريك و نمور نشسته بود ، هر از گاهي چيزي براي

 

خوردن گير مي آورد . دلش براي آفتاب تنگ شده بود . دلش ميخواست

 

 از آن گوشه ي تاريك بيرون بيايد و با يكي مثل خودش حرف بزند .

 

خانه اش ديگر تكراري شده بود .....

 

عنكبوت خيلي تنها بود .

 

خود

بر اندازش كرد سخت ميشد شناختش .

 

 به مرد فروشنده گفت : آيينه ي قدي ديگري نداريد ؟

دختر کبریت فروش

تاريك و سرد بود . كبريتي روشن كرد تا بازتاب همه ي خواسته هايش را در آن ببيند .

 

 شعله ي افروخته از هيبت آمدن مرد سر فرو داد و خاموش شد .

 

مرد : آبجي مال كجايي ؟ صاحب كارتون كيه ؟

 

دختر در حالي كه از سرما ميلرزيد ، با نگاهي هراسان به مرد خيره ماند .

 

مرد : پا شو ، پا شو ، هر كي از راه ميرسه مياد تو محله ي ما كاسبي ، انگار

 

اينجا صاحب نداره .دختر برخاست و بي رمق در جستجوي جايي براي

 

به پايان رساندن روياهايش به راه افتاد .

عملیات سری

آهسته و در سكوت خود را بالاي ارتفاع مشرف به موقعيت رساند . عمليات را به دقت

 

 و پنهانكاري انجام داد و شروع به عقب نشيني كرد .

 

ناگهان احساس كرد در تعقيبش هستند و هر لحظه ممكن است عمليات لو برود .

 

خواست غنايم را پنهان كند كه مچش را گرفتند .

 

-         پدر سوخته ! باز رفتي سراغ سيب زميني هاي سرخ كرده ؟

 

مامان بود . عمليات لو رفته بود . 

فقط به خاطر عید

عيد به عيد ميرفتيم خانه شان . يك اتاق بيشتر نداشتند . به سختي جا ميشديم و يكي

 

 معمولا دم درگاهي نزديك پله ها مينشست . بايد خدا خدا ميكرديم مهمان ديگري نيايد

 

 . توي تاقچه هاي همين اتاق كوچك پر بود از سبزه هاي عيد . خوردني ها و شيريني ها

 

 را چيده بودند روي كمد لباس قديمي شان . طوري كه انگار اقدس خانم همه ي سال را به

 

خاطر همين عيد زندگي ميكند . به خاطر همين لحظه كه مينشستيم توي اتاقشان .

 

موقع رفتن قرآن را مي آورد كه لايش از مدتها پيش اسكناسهايي را كه گاه كهنه بودند

 

 گذاشته بود و ميگفت : باعث شرمندگي است ولي چون تبرك است ......

 

نميدانم چرا هيچ وقت دلم نيامده بود با آن اسكناس عيدي آدامس بخرم يا پفك ........ كه

 

 بيشتر از اينها هم نميشد . وقتي كوچكتر بودم فكر كرده بودم چند سال آنها را جمع كنم

 

 و براي خود اقدس خانم يك خانه بخرم تا اتاقش آنقدر جا داشته باشد كه من مجبور

 

 نباشم روي زانوهاي خواهرانم بنشينم .

 

                                                                  

                                      به بهانه ي عيد نوروز

 

 

اگر روزي در جهان ظلمي روا نشود ....آن روز عيد است

 

ترور

ماشين حامل وزير ، طبق برنامه به همراه محافظان به طرف شهر در حركت بود كه ناگهان با

 

انفجار ماشين جلويي متوقف شد . محافظان به سرعت از ماشينها خارج شدند ، دور ماشين وزير

 

 جمع شدند و شروع به تيراندازي كردند .... اما آدم ربايان كه نفرات و تجهيزاتشان بيشتر بود ،

 

همه را از پاي درآوردند و با هلي كوپتر وزير را ربودند !

 

در اين حال مردي شتابان خود را بين اجساد و ماشينهاي منهدم شده رساند و فرياد زد :

       

          (( كات ...... معركه بود بچه ها )) ! 

کیف

دخترك لحظه اي ماند ، گره روسري اش را محكم كرد و برگشت . تا دكه ي روزنامه فروشي

 

سر خيابان دويد . پيرمرد هنوز ايستاده بود و سر مقاله ي روزنامه ها را ميخواند .

 

-         آقا ببخشيد ! كيفتان افتاده بود ... بفرماييد .

 

پيرمرد لبخند زد ، كيف را گرفت ، تشكر كرد و يك اسكناس هزار توماني كف دست دخترك

 

گذاشت . بغض گلوي دخترك را گرفت ، دويد و در پيچ كوچه گم شد .

 

پيرمرد ، رو به روزنامه فروش گفت : ديدي گفتم بر ميگردد .

 

تیم ملی و صعود به مرحله دوم ؟؟؟

قضيه ي تيم ملي و بازي هايش هم شده كانه ضرب المثل معروف يكي به نعل و يكي به ميخ .

طرفه آنكه مسئولين مربوطه نگراني خود را از كاهش حمايت تماشاگران نيز ابراز كرده اند ؛ اما ما جماعت ايراني با وجود آگاهي از نگراني ها انگار عادت كرده ايم بي تفاوت باشيم ، يا از ترس چرايي اش ( چرا تماشاگران از فوتبال ايراني زده شده اند ؟ ) يا چگونگي اش ؟ ( چگونه تماشاگران را به سكوها باز گردانيم ؟)

اما چراي قضيه آنچنان هم كه فكر ميكنيم مبهم نيست ، از كاهش مقبوليت سرمربي تيم ملي بگيريد تا ضعف در تمامي خطوط تيم و منتقدين و .... همه و همه از دلايل اصلي اين مشكل احساس ميشوند . مشكلي كه خسته شديم از بس گفتيم و به ما گفتند و چسباندند كه قصد تخريب داريم ، كه اصالتا من ايراني چگونه ميتوانم به خود اجازه ي تخريب تيم ملي را بدهم .

ولي به نظر ميرسد اگر بعضي ها !! نقد كنند تخريب كرده اند و برخي نه .

حال چرا مقبوليت سرمربي روز به روز رو به كاهش است ؟

تعويض هاي درست و مقبولي كه هرگز انجام نشد و اگر هم تعويضي انجام شد نفهميديم چرا ؛ عدم ارائه ي بازي تاكتيكي ، زيبا و با برنامه ( كه حسرتش سالهاست بر دلمان مانده ؛ حتي شايد بتوان گفت بعد از آن بازي معروف با استراليا ) ؛ انتخاب مهره هاي تيم كه معلوم نيست مغرضانه است يا منصفانه ؛ و مسائل ديگري چون بد شانسي كاظميان در هم پست بودن با مهدوي كيا ( كه عدم حضور كيا ما را متقاعد كرد دستهاي پشت پرده كم هم نيستند ) دلايل مناسبي براي اين كاهش روز افزون به نظر ميرسد . مربي اي كه اعتقادي در پشتيباني اش از سوي مردم نباشد حتي با حضور در رسانه ها و دعوت علني هم نميتواند صندلي هاي آزادي را پر كند .

ضعف در خطوط تيم ملي ديگر چيست ؟!

تيم ها به طور معمول از 4 خط اصلي تشكيل ميشوند :

1-     دروازه بان : جايي كه حضور چند ساله و اشتباهات پي در پي همچنان تجربه ي كافي را براي تنظيم حركات در خروج ها و كنترل توپها به ارمغان نياورده است .

2-     خط دفاعي : كه در پاره اي موارد آن هم معدود !! بيشتر در صحت انجام وظايف مهاجمان حريف ايفاي نقش ميكنند تا وظايف دفاعي خود .

3-     خط مياني : كه انصافا با حضور لژيونرها رنگ و بويي ديگر دارد . اما همين امروز شاهد بوديم كه علي كريمي نيمه ي دوم را روي نيمكت ذخيره ها گذراند تا اين محدود فرصتهاي بازي در كنار ديگر افراد تيم را از دست بدهد و بفهميم نيمكت در هماهنگ شدن بازيكنان يك تيم نقش مهمتري ايفا ميكند تا ...

4-     خط حمله : متشكل از مهاجماني كه سبك بازي يكسان و تكراري شان براي همه حتي غريب ترين حريف هايمان نيز روشن است و همچنان اين سوال كه كداميك بايد با تكنيكش براي ديگري توپ سازي كند مجهول مانده است .

و ناگفته نماند بازيكناني كه در طول بازي بايد تنها به شنيدن چهار يا پنج باره ي نامشان از سوي گزارشگر اكتفا كنيم و اشتباهاتشان را بارها و بارها نظاره گر باشيم ولي انتظار تعويض شان را هرگز نداشته باشيم .

نقش منتقدين كجاست ؟

از هم اكنون خود را براي آناليزهاي رايانه اي و خوشرنگ منتقدين در برنامه هاي فردا آماده كنيد ، منتقديني كه شروع به تمجيد و تعريف از بازي بي نظير تيم ملي ميكنند اما هيچ كس نخواهد پرسيد : چرا به سادگي هر چه تمامتر بايد دو گل بخوريم ، چرا هرگز نبايد يك خط منسجم از بازيكنان پست دفاع ببينيم ، يا چرا در طول بازي جز 3 شوت خارج از چهار چوب نبايد ضربه ي از راه دور ديگري داشته باشيم ؟

و مهمتر چرا تيم ملي برتري سه بر صفر را به سه بر دو فروخت ؟

راستي فدراسيون ؟!

و تشكر ويژه از انتخاب حريفهايي كه در هيچ وجهي متناسب با تيم ما نيستند . البته شايد با مرور شرايط سياسي حق بيشتري به فدراسيوني ها بدهيم ؛ از اين رو بهتر است روي اين قسمت زياد پافشاري نكنيم .

يادمان نرود يك نقد هم بايد به نويسندگان چنين مقالاتي كرد كه به چه علت سعي در اثبات گفته هايشان دارند چرا كه به نظر ميايد نه گوش شنوايي هست و نه دل گيرايي .

در پايان لازم به ذكر است اگر مطالب فوق الذكر مقبول افتاد راه حلش ( راه كار ) هم موجود است !

                                                                                           والسلام